fereshtegan-online
تازه ترین مطالب مفید سایت
تازه های کتابخانه الکترونیک
تازه های بانک سوالات

نرگس محمدی و سمیه قادری دانش آموزان پایه هشتم مائده درکی

چهارشنبه 22 اردیبهشت ماه 1400
یک ماه قبل

با صدای بوق ماشین ها که در ترافیک مانده بودند از خواب برخاستم .به سمت پنجره رفتم ،پنجره را باز کردم هوای شهر مثل همیشه پر از گرد وغبار و آلوده بود .به ساعت نگاهی انداختم ساعت 12 ظهر بود. باز هم دیر بیدار شده بودم . صدای همسایه ها را شنیدم ، که در مورد کارهای اداری با هم صحبت می کردند. تازه یادم آمد که امروز قرار بود به دیدار پدر بزرگ و مادربزرگ به روستا برویم. از اتاق بیرون آمدم ، پدرم در حال جمع کردن وسایل بود ومادرم نیز صبحانه را آماده می کرد .بعد از خوردن صبحانه مادرم رو به من کرد و گفت:« ذخترم ،تا من سفره را جمع می کنم تو هم خودت را آماده کن.»

بالاخره ،خود را آماده کردیم و سوار ماشین روانه راه شدیم . مسافت را با خنده و شور و نشاط فراوان طی کردیم و به روستا رسیدیم . هوا تاریک شده بود. در را که زدیم ،مادر بزرگ مثل همیشه باخوش رویی و عادت های مادرانه اش به استقبالمان آمد . مادر بزرگ، سفره را با سلیقه ی خود چیده بود.با بسم الله شروع به خوردن غذا کردیم ،بعد از غذا و کمی گپ زدن با پدر بزرگ و مادربزرگ ،شب را به خوبی و خوشی سپری کردیم و به اتاقمان رفتیم که بخوابیم.

با صدای قوقولی خروس از خواب بیدار شدم .به سوی پنجره رفتم .خورشید تازه طلوع کرده بود. تعجب کردم !!! این اولین روزی بود که به خواسته ی خودم از خواب بیدار شدم. هوای روستا بسیار آرام بود و دست های نرمش را به گونه هایم میکشید .پدربزرگم را دیدم که کوله اش را روی شانه اش گذاشته وبه سوی مزرعه می رود.

دستی برای پدربزرگ تکان دادم و او با لبخند جواب سلامم را داد. من که خیلی هیجان داشتم ؛زود به ایوان رفتم . مادربزرگم را دیدم که سطل در دست به سمت طویله می رفت ومن هم که به حیوانات بسیار علاقه داشتم ، همراه او رفتم.

آن روز یکی از به یاد ماندنی ترین روز های عمرم بود و چیزهای زیادی از آن روز یادگرفتم.


لیست نظرات
ارسال نظر
نام:
تلفن تماس:
پست الکترونیک:
وب سایت:
نظر:



2021 © تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به « Fereshtegan-Online.ir » می باشد.