fereshtegan-online
تازه ترین مطالب مفید سایت
تازه های کتابخانه الکترونیک
تازه های بانک سوالات

نرگس محمدی دانش آموز پایه هشتم مائده درکی

چهارشنبه 22 اردیبهشت ماه 1400
یک ماه قبل

در روزگاران قدیم بر سرزمینی، حاکمی فرمانروایی می کرد . این حاکم بسیار خوب و دادگر بود .به فقیرها کمک می کرد و همیشه حواسش به همه ی مردم سرزمینش بود. به هیچ کس اجازه ظلم وستم به دیگری را نمی داد و همه در برابر قانون یکسان بودند.

تا اینکه بیماری غیر قابل درمانی در شهر شایع شد .بعضی از مردم به این بیماری ناشناخته ،مبتلا می شدند و تعداد کمی از آنها جان سالم به در می بردند. تمام پزشکان شهر برای درمان این بیماری ،تلاش زیادی کردند اما هیچ فایده ای نداشت . حاکم به فکر چاره افتاد اما هیچ چاره ای پیدا نکرد. سرانجام خود حاکم هم به این بیماری مبتلا شد و شنوایی خود را از دست داد .

او وقتی فهمید که به این بیماری مبتلا شده است،بسیار ناراحت و افسرده شد ،شب ها نمی خوابید و تا صبح بیدار بود. و دوست نداشت کسی را ببیند . همه ی مردم سرزمین نگران پادشاه بودند . روزی مرد دانایی که اتفاقی از آنجا می گذشت، متوجه ی داستان شد و به ملاقات شاه رفت وبا اشاره و نوشتن به او گفت:« ای پادشاه چرا غمگین هستی ؟ شما فقط یکی از حس های خود را از دست داده اید. اما خداوند به شما حس ها ی دیگری هم داده است.» حاکم کمی با خود فکرد کرد و گفت:« آفرین بر تو ، راست می گویی من از نعمت های دیگری که خدا به من داده است ،غافل بوده ام .»

پادشاه به آن مرد خوش فکر ،پاداش خوبی داد و خیلی خوشحال شد که می تواند مثل قبل ، فرمانروایی کند.


لیست نظرات
یک ماه قبل
شنیاقادری
انشای نرگس محمدی عالی بود
یک ماه قبل
چیا نصری
افرین خیلی خوب بو دوست گلم
یک ماه قبل
سمیه قادری
آفرررین رفیق
ارسال نظر
نام:
تلفن تماس:
پست الکترونیک:
وب سایت:
نظر:



2021 © تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به « Fereshtegan-Online.ir » می باشد.