fereshtegan-online
تازه ترین مطالب مفید سایت
تازه های کتابخانه الکترونیک
تازه های بانک سوالات

سمیه قادری پایه ی هشتم مائده درکی(بازنویسی حکایت)

یکشنبه 19 بهمن ماه 1399
4 ماه قبل

متن اصلی کتاب :مردکی را چشم درد خاست .پیش بیطار(دام پزشک) رفت که دوا کن ؛ بیطار از آنچه در چشم ستوران میکرد ،در دیده او کشید و کور شد . حکومت (شکایت) به داور بردند. گفت:« بر او هیچ تاوان نیست؛ اگر این خر نبودی،پیش بیطار نرفتی.»


متن بازنویسی شده توسط دانش آموز:

در روزگاران کهن ، در یکی از روستاهای دورافتاده مریوان مردی به نام اکبر آقا زندگی می کرد . او یک مزرعه داشت . روزی از روزها که مثل همیشه مشغول کشت و کار درآن بود ناگهان چشمش درد گرفت. اما زیاد به آن توجه نکرد و به کشت و کار مشغول شد .

هنگام غروب که به خانه بازگشت ،چشمش کبود شده بود و از شدت درد آرام و قرار نداشت. شب را به هرسختی که بود گذراند و صبح روز بعد که از خواب بیدار شد با خود گفت:« باید پیش پزشک بروم اما در این روستا که پزشک وجود ندارد ؟ پزشک در درمانگاه در شهر است و من هم که توانایی رفتن به شهر و هزینه ی درمان آن را ندارم ؛پس بهتر است به دام پزشکی دکتر رضا بروم. تازه! مگر فرق پزشک و دامپزشک چیست؟ به نظر من که فرقی ندارد!

پس اکبر آقا پیش دام پزشک رفت و به او گفت:« به دادم برس آقای دکتر از شدت درد چشم دارم می میرم» .دکتر رضا همان داروهایی را که برای حیوانات تجویز می کرد برای اکبر آقا هم تجویز کرد.

اکبر آقا بعد ا زدو روز استفاده کردن از داروها کور شد و با خشم و عصبانیت پیش دام پزشک رفت و با او شروع به جر و بحث کرد. دکتر رضا هم گفت:« با جر و بحث کردن مشکل من و تو حل نمی شود ،بیا پیش قاضی برویم .

آن دو به نزد قاضی رفتند .قاضی پس ا زشندیدن سخنان اکبر آقا و دکتر رضا رو به اکبرآقا کرد و گفت:« دکتر رضا هیچ خطایی نکرده است . اگر تو عقل داشتی به جام دام پزشک ،پیش چشم پرشک می رفتی.»



لیست نظرات
ارسال نظر
نام:
تلفن تماس:
پست الکترونیک:
وب سایت:
نظر:



2021 © تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به « Fereshtegan-Online.ir » می باشد.